تبليغاتX
 من+نسیم
 

؟؟

Friends-Group


 

نوشته شده توسط ارسلان در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 16:7 موضوع | لینک ثابت


..::دستها می گویند::..

 

 

 

چشمهانم را بسته بودم و در خیالم دستان زخمی اما مهربانت  را که از غم  و درد زمانه خسته  بود در دست گرفتم ...

                 چقدر زیبا بود ... !

                             دل ِ من به گرمی دستانت  نیاز داشت

            و چه زیبا بود لحظه با هم بودن و دست در دست هم داشتن ... !

چشمانم را باز کردم  و  با  ناباوری دیدم که دستان کوچکم در وسعت مهربانی دستانت نشسته است ...

          باورم نمی شد ...

               خوشحال بودم ؛ کمی هم ناراحت .

                                        خوشحال از خوشحالیت و ناراحت

                                                                            از دل دیوانه خودم ... !

      ناراحت بودم که شاید برای همیشه دستانت را نداشته باشم.

            ناراحت بودم که شاید روزی تو را از دست دهم .

                ناراحت بودم که شاید دست های تو مال دیگری باشد.

                    ناراحت بودم از اینکه روزگاری تو را مال دیگری ببینم.

         اما خوشحال هم بودم ...

                            از اینکه می دیدم خوشحالی...!

    می خواهم دوباره دستانم را بگیری واین بار  قلبم را حس کنی .

            همانگونه که من در آن لحظه قلبت را حس کردم...!

              قلبی که ساده بود و بی ریا ...!

                   قلبی که حس کردم نیمه گمشده قلبم است ...!

             دستان من برای تو ...

                                فقط برای تو ...

                                            البته اگر قابل بدانی...

                                                            فقط برای تو ...!!!


 

نوشته شده توسط ارسلان در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 2:43 موضوع | لینک ثابت


به تو فکر می کنم همیشه

به تو فکر می کنم
عاشقان در این دنیا کاری نمی کنند
مگر اینکه میان صخره ها بنشیند
و به پژواک صدای عاشقانه خود گوش دهند
صدایی که می گوید :
آیا تو هم به من فکر می کنی ،
همان قدر که من به تو فکر می کنم؟


 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت


پرده اسرار

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام  میَم ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد


 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت


امشب

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت



 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


فراقت

قطره اشکی به کنج چشمم غمین نشسته
از فراقت ببین که بارش چگونه بسته
زیر لب می کند دعایی که باز آیی
بارلاها کرامتی کن به نیمه جانی



 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


It's my ID

ARSALAN_PM1@YAHOO.COM

It's my ID


 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به مهر تو

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم

نهايت هر چيزي همان 10 تا بود

از بابا بستني مي خواستم 10 تا مي خواستم

مامانو 10 تا دوست داشتم

خلاصه دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود

ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟

نهايت دوست داشتن چقدره ؟

انگار خيلي حريص شدم 10 تا  هم کفافمو نميده ...!

اما مي خوام بگم دوستت دارم

مي دوني چقدر؟

به اندازه همون 10 تاي بچگي ...


 

نوشته شده توسط ارسلان در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت


دستان مهربانت

 

دوست دارم دستانم را بگيری و مرا نوازش کنی ...

دوست دارم اشکهايم را با دستان مهربانت از گونهايم بزدايی ...

دوست دارم تو را در آغوش گيرم و گريه کنم  ...

کجايی که دلم هوايت را کرده است ...

کاش مي توانستم دستان گرمت را بگيرم و با تو

به آن سوي مرزه خوشبختيها پرواز کنم ...

کاش ميتوانستم از نزديکترين فاصله آن دو

چشم عاشقت را نگاه کنم ...

اما اين فاصله  ميان من و تو اين اجازه را نميدهد که من

تنها عشق و اميدم را از نزديک ببينم ...

ای کاش ميتوانستيم که از نزديک درد دلهايمان

را و راز عشقمان را با يک ديگر زمزمه کنيم و بگوييم

که هم ديگر را دوست داريم ....

ای سرنوشت اين فاصله سياه را به پايان برسان که

ديگر طاقتی برايم نمانده ...

انتظارم به سر رسيد !

دلم به جان آمد ديگر خسته ام

و ديگر طاقت اين دوری و فاصله را ندارم ...

ای سرنوشت به اين سان مرا شکنجه نده ، ديگر ما نميتوانيم

بيش از اين دوری را تحمل کنيم ديگر پايان راه است ...

ديگر پاهايم توان راه رفتن در اين جدايی پر از فسله را ندارد ...

ديگر چشمهايم اشکی ندارند که بريزند همه اشکهايم بخاطر

اين دوری و فاصله از چشمهايم ريخته شد و

چشمانم ديگر سويی ندارد ...

چشمهايم سويی ندارد که به زندگی بنگرد و دستهايم قدرتی

ندارد که از عشق و دوری بنويسد ...

خانه دلم نوری ندارد که دلم را از محبت روشن کند

ای سرنوشت اين بازي پر درد را تمام کن ...

ای سرنوشت اينجا ديگر خط پايان بازيست

ای سرنوشت سر به سر دلم مگذار مرا خسته مکن اين

دوری و فاصله را از بين ما مهو کن ...

 

                             عشق پر از درد است

             اما دوری از عشق تو پردرد تر از يک درد است

 


 

نوشته شده توسط ارسلان در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting