در تاریک روشن لحظه های آشفته زندگی ام
فریاد بودنت ،قفل در شاد قلبم را گشود
و واژگان خیال رنگ حقیقت به خود گرفت
می گویند : زندگی تعداد نفس هایی نیست که می کشیم
بلکه تعداد لحظات خوبی است که در آن به سر می بریم
و چه خوشبختم که با تو ، زندگی را زندگی می کنم

به تقدس لحظه شکفتن یک گل
ای سایه زیبای من در آفتاب جانسوز زمستانی
ای گل همیشه بهارم
ای مهتاب و ستاره شب های تنهاییم
ای پرنده سعادت و خوشبختی
دوستت دارم

سپندار مذگان مبارک.
نوشته شده توسط ارسلان در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت

در این زندان چنان فریاد می گویم ز تنهایی
که رنگم از نهان پیداست ، مدهوشم
امشب باز دلم گرفته است.در این شب زنده داری ها، زبانم از
تو می گوید ، ای تمنای وجودم......
می بینی خلوت دستانم را ، میبینی چشمان گریانم را ...
دلم گرفته .... دلم هوای تو را کرده
دلم تنگ است .... از ثانیه هایی که بی تو می گذرند
و من در خیال رسیدنت دیوانه وار لحظه ها را به دار میآویزم
ببین ماه من ... اینجا بی تو سرد است ... بی تو دلگیر است .... 
امشب باز دلم تنگ است .. تنگ تر از همیشه ....ایستاده بر کنار شیشه ی بخارگرفته ذهنم
نام تو را واج به واج می نگارم و دلم می ترکد ..... 
وای باران ، باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
امشب دیگر درد دلتنگی ات بد جور بر سینه ام سنگینی می کند... 
بغضی بر گلو می نشیند ...قطره اشکی می چکد ... و آهی سرد از سینه بیرون می خزد
و من به یاد تمام لحظه های با تو بودن اشک میریزم ..
قلم در دست می گیرم .... قلم فریاد می گوید .... در این شب زنده داری ها ... 
بیا بشنو ... بیا .. می شنوی .. عروسکم این صدا چقدر برایت آشناست....؟
این صدای درد است .... صدای درد ... می شنوی ... تا کی باید نامت را پنهان سازم .. تا کی ..؟
زخمی است بر این دل ز هجرانت نمیدانی چه سوزان است نمی دانی....

می دانی امشب به چه فکر می کنم ...به یاد لحظه ای که نامه هایم را در خلوت اتاقت عاشقانه می خواندی
فرشته ی سرنوشتم ... پس چه شد آنهمه محبت .... می دانی ، از زمانی که تو رفتی عطش محبت
لبانم را از هم شکافت .. جسمم را از هم درید
می دانی فرشته ی من .. از زمانی که تو رفتی .. مهر سکوت بر لبانم نشاندم .. نگذاشتم کسی
بر دیدگان اشک بارم دل بسوزاند ... جگرم سوخت از این همه درد و چهره ام لای رنگ شاد تظاهر
پنهان شد ... فرشته ی من ... بیا و سکوتم را بشکن
بیا بشنو سکوتم را سکوتم رنگ فریاد است دلم همرنگ آتش... 
هر که آرد سخن عشق به او می خندم
بعد از این عشق ،به همه عشق جهان می خندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است ، به آن می خندم

عروسکم مگر چه می شود یکبار ، فقط یک بار دیگر نوازشم کنی ،چه می شود فقط یک بار
دیگر مرا در آغوش کشی... میدانی عروسکم .. از زمانی که تو رفتی صدای قلبم را نشنیده ام ،
تا نوای دلنشین و محکم قلبت را برای همیشه به خاطر بسپارم
خدایا ، خدایا ... دارم خفه می شوم ... خدایا به کدام گناهی محکوم به تنهایی شدم 
نیمه شب کوبیده بر در گفت عاشق خانه است
متهم هستی وجرمت ،دیدن جانانه است
گفتمش در دادگاه عشق از بهر گناه
بیگناهم من ، مقصر این دل دیوانه است
ای روشنگر تاریکی شب های من
آه ، که دل در گرو مهربانیت ذره ذره به نیستی پیش می رود
و تو هنوز نمی دانی که دیوانه وار دوستت دارم
این پند آرام بخشت را از یاد نخواهم برد
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور

نوشته شده توسط ارسلان در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 3:30 موضوع | لینک ثابت
اگر همه کلمه ها با من قهر کنند. اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود. اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند. اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد. اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند. تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.
اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند. اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب. اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود. عنان صبر را از دست نمی دهم.
اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم و به يادت نباشم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.
آیا این قلب کهنه روزی مرا به تو می رساند؟ آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟
دور از تو لبها و لبخند. چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود الان از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود.
" نسیم پاكم ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است! حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی هرگز از تو جدا نخواهم شد "
نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

افق ، انتهای زمین نیست ... هم آغوشی آسمان و زمین است .
... و افق نگاهت ، ترسیم این هم آغوشی به زبان زندگی ...
فهرست اصلی
دوستان
.....من و تو.....
میمیرم برات
ستاره دنباله دار
سرزمین آرزوها
مداد رنگی زندگی
مداد رنگی
نوازشم کن, نترس ! تنهايي، واگير نداره..
2پک
نفسی
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني...(پگاه)
همصدا
مجتبی
>>گلادیاتور<<
»مهـــــــــــتاب خــــــــــانم«
(:بیا بخند:)
دل نوشت
علــــــــــی
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است (سان)
بهانه
"پرواز"
><مثل من><
دوستت دارم تاوانش هرچه باشد، باشد(یاسمن)
<<بانوی آبی>>
پشت پنجره
نیلوفر مرداب
اشکای یخی
پنجره رهایی
نا امید نباش
امانت عشق
مسافری از آبادی سیب
سکوت شاعرانه
صدای پای باران
آدم اینجا تنهاست
دل تنگم واسه دنیا
"<<آیدا>>"
دنیا دیگه مثل تو نداره
کلبه عشق
پیشی کوچولو
نوشته های پیشین
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
طراح قالب
POWERED BY