دوست دارم با هم یک خواب را ببینیم.یکی از همان خواب‌هایی که من هرشب می‌بینم.خواب‌هایی که در آن با بویت، نفس‌هایت و ضربان قلبت هم معاشقه می‌کنم.خواب هایی که پر است از حرص و ولع با هم زندگی کردن، با هم نفس کشیدن ،با هم درد کشیدن و آخر سر هم با هم مردن.

شاید آن وقت میفهمیدی که برای رسیدن به تو چگونه شبانه‌روزی تلاش می‌کنم، که چگونه این روزها از درد خمیده خمیده راه می‌روم، شاید دیگر آن‌وقت دیگر اینقدر راحت از کنار حرف‌هایم رد نمی‌شدی،  دیگر به خاطر یک حس ترحم کور، روی زندگی خودت و خودم، اینچنین ساده قمار نمی‌کردی. آیا من را دوست داری پس چرا قلبم را میرنجانی؟ دوست دارم این را بدانی که کوچکترین حرفهایت میتواند بر من بزرگترین اثر ها را داشته باشد پس با من باش و مثل همیشه باش.

 من که حتی نگاههایم هم به فرمان توست، چه برسد که بخواهم برخلاف نظرت یا عقیده‌ات قدمی از قدم بردارم.تفاهم ما بر سر همین بوده که تا به امروز همیشه مشورت می‌کردیم و کرده ایم و خواهیم کرد. و در این مورد استثناء که اینگونه مرا در وسط این همه گرفتاری و درد فکری، میرنجانی....حیف که آسان و ارزان و بی دلیل هم میرنجانی.

می می‌ترسم آخر این قمار من و تو بازنده باشیم و دیگران برنده.


 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت