دیروز باز به یادت و خاطراتی که با هم داشتیم در اتاقم نشستم و در میان صفحات خاطراتمان تو را  جستجو کردم

 

 

همیشه برای نوشتن راهی‌٬ جز از تو نوشتن نیست چون می دانم مرا رها نخواهی کرد و با من خواهی ماند

 

هنوز هم به یاد دارم که با هم پیمان بستیم که تا آخر با هم باشیم اما این آخر کجاست

 

نتها خدا می داند و تنها خدا می داند که چقدر دوستت دارم و چگونه به خاطر داشتند

 

می پرستمش شاید هیچگاه نفهمی که دفترم از نامت ستاره باران است یا همیشه

 

 

به خاطروجودت احساس خوشبختی می کنم اما کاش پایانی درکارنباشد وتوهمیشه با من باشی

 

دیروز بازبه یادت وخاطراتی که با هم داشتیم دفترم را بازکردم تا از تو نوشتن را آغاز کنم و

 

باز مانند گذشته بالای صفحه سفید آرزوها با خطی زیبا نوشتم

 

 

به نام او که تو را برای من آفرید  


 

نوشته شده توسط ارسلان در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت