الان سرشارم از شنیدن صدایت،لبریزم از تو ...انگار نشسته بودی روبرویم و عطر تن ات جاری شده بود در فضا،هنوز اخم و نازهایت را داشتی و هیجان در کلامت بود با آنکه کمی خسته نشان می دادی،اما هنوز هم نسیم من بودی،همان نسیمی که در پاییز صیداش کردم،از میان آن همه صدا شانس با من بود،شاید تو هم با آن شیطنت ذاتی ات خودت را انداختی توی تور کسی که تو را تنها برای خودت دوست داشت!!

دوستت دارم و این را به هزار زبان فریاد می زنم اما افسوس که عشق را زبان سخن نیست،اما تو اشک هایم را دیده ای و می دانی اشک آن روز لبخند عشق ام بود ... ما مال همیم،این باتجربه ها که قرار بود چراغ راهمان بشوند دود چراغ شان بدجور دارد توی چشممان می رود!!آنها ممکن است همه چیز را از من و تو بگیرند اما عشق مان را که نمی توانند از سینه مان به در کنند،اصلا با همین کارهایشان دارند عاشق ترمان می کنند به هم !

عزیز تر از جانم! دلم هر لحظه هوایت را می کند و لحظه های با تو بودن از پیش چشمانم می آیند و می روند و من  می مانم و لذتی عمیق از داشتن ات...به خودم مغرورم که تو مال منی ... نسیم ...تا نفس دارم با تو می مانم،همه خسته می شوند اما من و تو نه... ما باهم نزیسته ایم،در هم آمیخته ایم و زیسته ایم،این را تنها من می دانم و تو ....

ما هنوز هزار راه نرفته درپیش داریم، هزار سفر نرفته،هزار باده ننوشیده... من دوستت ندارم،من برایت می میرم...صدایت اعجاز نی داوود را برای من دارد و دم مسیحاست نفس هایت...

چشمهایت را هزارباره می بوسم.


 

نوشته شده توسط ارسلان در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت